محمد بن حسين رازي

14

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

كه يعقوب به زمين كنعان مىبود ، مىرفت تا نزد كنعان رسيد . تابوت آوازى كرد . يعقوب عليه السلام بشنيد . فرزندان را گفت : به خداى سوگند ميخورم كه قيدار آمد برخيزيد تا به استقبال وى رويم . يعقوب برخاست و جملهء فرزندان به استقبال رفتند . چون چشم يعقوب بر قيدار افتاد ، بگريست ، گفت : اى قيدار چونست كه لونت متغير شده است و قوت ساقط ، دشمنى بر تو ظفر يافته است يا معصيتى از تو به وجود آمده است بعد از اسماعيل . گفت : دشمنى بر من ظفر نيافت و معصيتى از من در وجود نيامد اما نور « محمد عليه السلام » از پشت من نقل كرد ، از بهر آن لونم متغير شد و زانوها سست . يعقوب عليه السلام گفت ، به بنات الحق ؟ گفت : نه ، و ليكن در عربيه و جرهميه و نام او غاضره است . يعقوب عليه السلام گفت : بخ ! بخ ! بزرگوار شرفيست به « محمد » . خداى تعالى نخواست كه جرى آن نباشد الا در عربيات طاهرات [ 569 ر ] . يا قيدار ، من ترا بشارت مىدهم . گفت : چيست ؟ يعقوب گفت : بدان كه غاضره دوش پسرى آورد . قيدار گفت : تو چه مىدانى اى پسر تو به زمين شامى و غاضره به زمين حرم . يعقوب گفت : در آسمانها ديدم گشوده و نور مثل ماهتاب ميان آسمان و زمين و ملايكه از آسمان فرو مىآمدند با بركات و رحمت . دانستم كه از براى « محمد » است . قيدار تابوت به يعقوب تسليم كرد و با خانه رفت . غاضره را وضع حمل بوده بود . « جمل » به وجود آمده ، نور رسول در پيشانى وى ظاهر . چون نزد بلوغ بود پدر دست وى بگرفت و برد تا مكه و كعبه و مقام ابراهيم بوى نمايد . چون به كوه بثير رسيد ملك الموت آمد به صورت مردى . گفت : اى قيدار تا كجا ؟ گفت : پسر را مىبرم كه مكه و كعبه و مقام ابراهيم به وى نمايم . گفت : خداى تعالى ترا موفق دارد . اما ترا نزد من نصيحتى هست ، بيش من آى تا با تو سرى گويم .